خداحافظی و غافلگيری

«خوب ما رفتيم ديگه، بدي خوبي چيزي از ما ديدي حلالمون کن.»

اصلا انتظار چنين چيزي رو موقع رفتنش نداشتم. بعد از دو سال و سه ماه هم‌اتاقي بودن، سه هفته‌ي آخرو يک کلمه هم حرف نزده بوديم. هم‌اتاقي بوديم اما ديگه دوست نبوديم. اين دو سال هيچوقت در عين دوستي صميمي نشده‌بوديم و سه هفته پيش بود که سر خريدن نون صبحونه حرفمون شد و من ديگه بريدم. دو سال به‌ش سرويس داده بودم و ديگه بايد تموم مي‌شد. امروز که تمام مدت، به تنهايي وسايل نسبتا زيادشو جمع مي‌کرد و مي‌کشيد و مي‌برد تا پاي آسانسور از تنهاييش و تقلايي که مي‌کرد خبيثانه لذت مي‌بردم. اما وقتي آخرين وسيله‌شو برداشت و داشت مي‌رفت، حلاليت طلبيد و خداحافظي کرد و دست داد. جا خوردم. کم آوردم. چي مي‌تونستم بگم به جز يک پاسخ رفلکسي معمولي.

«خواهش مي‌کنم، قربانت، خدافظ.»

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته خوابگاه, دوستان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s