پاسخي بسيار قديمي

… وقتي بچه بودم، بگير دبستان يا حداکثر راهنمايي، يه چيزي که خيلي حرصم مي‌داد مواقعي بود که توي جمع بزرگترها مثلا بگير تاکسي يا مهموني، بودم و بزرگترها در مي‌اومدند که «خوشبحال اين بچه‌ها، غصه‌ي هيچ چيز رو نمي‌خورن، فقط بازي مي‌کنن و خوشحالند و …» اين توصيفات واقعا روي اعصابم بود. اونقدر که الآن بعد از مدت‌ها که ديگر بچه نيستم و کسي از اين توصيفات در موردام به‌کار نمي‌بره هنوز هم يادم مونده. چقدر توي دلم مي‌گفتم که اين‌ها چه خبر دارن از مشق‌هايي که من بايد بنويسم، از درگيري‌هايي که با بچه‌هاي تخس مدرسه دارم از تفنگي که خيلي دلم مي‌خواد اما مامانه برام نمي‌خره و هزارتا نگراني و دغدغه‌ي ديگه که حضرات بزرگترها هيچکدوم رو نمي‌بينن و خبري ازش ندارن و غبطه مي‌خورن به حال ما…

Advertisements

2 دیدگاه

دسته روزمره

2 پاسخ به “پاسخي بسيار قديمي

  1. واقعا مشق و تفنگ و … خیلی دغدغه های بزرگی محسوب می شدن!(این الان یعنی مسخرت کردم:D)

    حق داشتن بیچاره ها، اون موقع به یه تفنگ راضی بودی ولی حالا چی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s