ماما جون. عکس. بخند.

چند روزی اومدم مشهد. سرماخوردم و مدام عطسه می‌کنم. حال که نداد بماند،حال‌گیری هم بود. برگشتن به جایی که دیگه اتاق‌ات مثل سابق نیست. وسایل‌ات (کامپیوتر مثلا) دم دست نیست. چیزایی که به‌ش عادت کردی عوض شده. چیزایی که بدت می‌اومده دوباره رو شده (تلوزیون مثلا)… تجربه‌ی دوپاره‌گی! خلاصه تجربه‌ای شد برای اینکه سعی کنم کمتر بیام یا بیام و کمتر بمونم. در حد یکی دو روز برای احوال‌پرسی و دوباره خداحافظ شما. همه‌ی اينا يک طرف، سرماخوردگی کذايي هم يک طرف. عنوان مطلب يعنی چه؟ خوب اینو باید از شایان پرسید که تنها سرگرمی این روزهای من بود!
می‌خواستم بیش‌تر بنویسم اما اصلا حالش نیست. برم بخوابم و از استراحت مطلق این روزها کمال استفاده رو ببرم که به احتمال زیاد فردا شب در قطار نخواهم توانست بخوابم!
جالبه، اين چند روز که مشهدم هربار مسنجر رو راه انداحتم، هیچ احدالناسی هم آن نبوده که بشينيم دو کلوم باهم اختلاط کنيم… همون خواب بهترين گزينه‌است.

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته مشهد, خانه, روزمره

1 پاسخ به “ماما جون. عکس. بخند.

  1. کاملا می فهمم چه حسی به آدم دست می ده! من یه روزگاری تو خونه خدایی می کردم و اگه احدی دست به وسایلم می زد روزگارش سیاه بود. کم کم کار به جایی رسید که وقتی رفتم خونه دیدم بی جا و مکان شدم! الان خواهر برادر محترم فقط لطف کردن یه کمد به من دادن که کتابام توش باشه)):

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s