ريشه يابي – 2

طرف به‌م مي‌گه کامواهاي سفيدو تموم‌کرده، به‌ش مي‌گم برو بخر باهم حساب مي‌کنيم و توي رخت‌خواب غلتي مي‌زنم. شايد هم کامواي مشکي مي‌خواست، درست يادم نيست. اَه چه خواب بي‌ربطي. چرا خواب خريدن کاموا ديدم؟ دوباره خوابم مي‌بره. واي چقدر شيريني. مامانه مي‌گه «اينهمه شيرني مي‌خوايم چه کار؟ نکردن يه چيزي بيارن که بمونه. حالا بايد همه‌شو بريزيم دور يا بديم به درو همسايه.» دور شيرني‌ها که توي يخچال‌مانندي با ديوارهاي شيشه‌اي قرار دارند مي‌چرخم و يک بزرگ و نرمشو بر مي‌دارم و مي‌خورم. چرا من بايد خواب شيرني ببينم تا تمام روز در حسرت يک شيرني کوچيک بسوزم؟ از اون مسخره‌تر خواب کامواست! کاموا چرا اومده به خواب من؟ جدا چرا؟

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته دسته‌بندی نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s