این روزها زیاد میبینم که در مورد مسالهی «آیا با ارزشیهای وبستان بحث کنیم یا نه» صحبت میشود. چند روز پیش لینک مطلبی انگلیسی تقریبا با همین مضمون را در وبلاگ ضدخاطرات دیدم. مطلب از وبلاگ Rationally Speaking و با عنوان «Rationally Speaking encore: Why bother?» است و بسیار خواندنی است. مایی که در ایران و بین این جماعت ارزشی زندگی میکنیم (یا شاید آنها بین ما زندگی میکنند! فرقی نمیکند به هرحال) نا گزیر به این رویارویی هستیم. پس چه بهتر که با خواندن چنین مطالبی انگیزهی بیشتری بگیریم. در ادامه نهایت سعی خودم را کرده که این مطلب را به فارسی سلیس ترجمه کنم:
چرا خودمان را اذیت کنیم؟
یکی از خوانندگان وبلاگ من در پستهای اخیر پرسیده بود که ما چرا باید به خودمان زحمت بحث کرد با کسانی را بدهیم که با ما ایدئولوژی متفاوتی دارند. ما اغلب زمانی این سوال را از خودمان میپرسیم که با کسانی رو برو میشویم که بوضوح علاقهای به دیالوگ ندارند اما در حال فریاد زدن عقایدشان برسر دیگران هستند. قبول دارم که هرکدام از ما به نوعی این کار را انجام میدهیم اما میزان این کار و انگیزههایی که شخص وارد یک بحث عمومی (مثلا در یک وبلاگ، گفتگوی رادیویی یا بحث دور میز غذا) میکند مهم است.
قبلا هم در این مورد نوشته و بحث کردم که ما باید اهداف و افقهای زمانی متفاوتی را مد نظر داشته باشیم. در کوتاه مدت این درست نیست که ما قادر به تاثیر گذاشتن بردیگران و یا حتی تغییر عقاید دیگران نیستیم. اما مساله اینجاست که ما به ندرت متوجه این تاثیر میشویم چرا که این پروسه فیدبکی آنی ندارد و در بیشتر مباحث صدای کسانی بلندتر شنیده میشود که بر روی عقایدشان پافشاری بیشتری میکنند (که لزوما هم قرار نیست عقاید نادرستی باشد!). من از زمانی که حدود ده سال پیش سعی کردم از برج عاج پایین آمده و دست از خودارضایی پیوسته ذهنی برداشته و آنطور که در اروپا گفته میشود به عنوان روشنفکر عرضه عمومی (Public Intellectual) عمل کنم، نامهها و ایمیلهای زیادی از اشخاصی دریافت کردهام که از من به خاطر یاداوری نکاتی که در موردش فکر نکرده بودهاند تشکر کردهاند، نکاتی که خوراک فکری روزانهشان را فراهم کرده است. نکته دقیقا همینجاست.
پس این نامیدی و بریدن از ادامهی روشنگری از کجا میآید؟ من قبلا پیشنهاد دادم که این مساله ناشی از آن چیزی است که اسمش را گذاشته ام «مغالطهی عقلگرایانه». این یک مغالطهی رسمی منطقی از نوع رایج نیست بلکه نوع مغالطهي فرضی شایع در محیطهای آکادمیک است که تمام آن چیزی که هرشخص برای قانعکردن دیگران نیاز دارد یک استدلال قوی همراه با شواهد است. افسوس که مساله به این سادگی نیست چراکه مغز انسان بهگونهای سیمبندی شده (تکامل یافته) که با شواهد اندکی نتیجهگیری میکند. لازم به یاداوری نیست که دلیل عمدهی این مساله جوانب احساسی دخیل در بحث (مذهبی، سیاسی، فلسلفی و …) است.
با اینحال شواهد خوبی از علوم شناختی وجود دارد که انسانها تغییر عقیده نیز میدهند (در این زمینه کتابچهی "آموزش با عقل در ذهن" را شدیدا توصیه میکنم). چگونگی رویدادن این مساله جالب است و ارزش بررسی کردن دارد. به عنوان مثال مردم به عقاید جدیدی که از طرق مختلف (کتابها، سخنرانیها و ..) و منابع مختلف (نویسندگان متفاوت، همکاران، دوستان و …) مطرح میشوند بیشتر پاسخ میدهند. تعداد خیلی کمی از ما هستیم که به صورت آنی و در تقابل با یک بحث انفرادی هرقدر هم که خوب و مستدل باشد تغییر عقیده بدهیم. ما نیاز داریم تا مسائل را از جنبههای مختلف بررسی کرده و آنها را به صورت تکراری از منابع مختلف دیده، شنیده یا بخوانیم تا به نیمکره چپ مغز (که توسط عصب شناسان "مفسر" دیدگاه ما نامیده میشود) فرصت بدهیم اطاعات ناهماهنگ جدید را هضم کند.
دلیل دیگری نیز برای بحث کردن وجود دارد: با اینکار ما عقایدمان را در معرض بررسی کسانی قرار میدهیم که با پیشفرضها، سبک استدلال و اولویتهای فکری متفاوتی میاندیشند. این مساله به طرز معجزهآسایی اندیشیدن ما را قدرت بخشیده و باعث رشد استقلال فکری ما میشود.
نهایتا، با اینکه بحث کردنها در خیلی از مواقع ناامیدانه به نظر میرسند اما اتلاف وقت نیستند. بحث کردن پایه و اساس هر جامعهی دموکراتیک و آزاد است و مطمئنا از تماشای سریالهای دوزاری تلوزیونی مفید ترند!
ترجمه شده از:Rationally Speaking encore: Why bother