خوارك قارچ با طعم تولد
2008 , 29 ژانویه at 9:39 ق.ظ | In آشپزي, تولد, خوابگاه |از آسانسور كه خارج شدم بويي كه سالن طبقهي 6 خوابگاه رو فراگرفته بود بهم فهموند كه بچهها دسته گل به آب دادن. خواسته بودم بخشي از كار پخت و پزو به اونها بسپارم. آب لوبيا خشك شده بود و ته قابلمه حسابي سوخته بود. يكيشون خوابش برده بود و دو تاي ديگه هم نميدونم كجا بودن. حسابي حرصم گرفته بود. به هر ترتيب بود لوبياهاي سالمو جدا كردم، يك قابلمهي ديگه رو آب كردم و گذاشتم آبش جوش بياد، سيبزمينيها رو پوست كندم و ريز كردم. قارچها رو هم ريز كردم. لوبياهو رو ريختم توي قابلمهي آب جوش و گذاشتم مدتي بپزه. بعد سيبزميني رو اضافه كردم و بعد هم قارچها رو پس از يك تف اوليه. نهايتا هم نمك و فلفل و رب.
غذاي خوبي شدهبود بچهها تعريف ميكردن و من محلشون نميداشتم. از دستشون دلخور بودم. مخصوصا اينكه هيچكدوم حاضر نشد قبول كنه تقصير اونه و يك عذرخواهي ساده بكنه. بعد از شام بود كه رفتار بچهها مشكوك شد، در حاليكه يكي بيرون بود و يكي داخل با هم تماس ميگرفتن و بيسرصدا يكي دو نفري ميرفتن بيرون از اتاق …. آهان! قراره برنامهي هميشگي تولدها پياده بشه. يك كيك تولد كه ناگهاني واد اتاق ميشه و همزمان اهنگ تولدتولد از كامپيوتر پخش ميشه. بازهم به دليل هماهنگي زياد بچهها در كار گروهي (مثل پختن لوبيا!) اين كاروهم نتونستن با هماهنگي و درست انجام بدن! بعدش هم كمي رقص و ادا بازي و عكس گرفتن و فيلم و نهايتا خوردن چاي و كيك جشن تولد. اين كارشون باعث شد دلخوريم برطرف بشه و دوباره بشم سرآشپز-كارگر-مدير اتاق!
۱ دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
ای بابا تولد تو چه زود به زود میرسه و متاسفانه من همیشه ازش غافل میمونم! تنها آرزویی که الان به ذهنم میرسه برات داشته باشم اینه خورشید این روزهای زمستان گرم تر بر سرت بتابه شاید که یخ هات زودتر آب بشن. به رسیدن اون روز امیدوارم اما اینکه خورشید زندگیت کی هست و کی از پشت ابرها در میاد متاسفانه به من مربوط نیست
دیدگاه با دندان پزشک کاذب — 2008 , 31 ژانویه #