هم‌اش بزن!

قبلا گفتم که مشغول تماشای سریال The Wire هستم. دیروز فصل چهار سریال را تمام کردم و همچنان از دیدن این سریال لذت می‌برم. آنچیزی که در این سریال من را خیلی جذب خودش می‌کند نقد وضعیت اجتماعی/سیاسی یک شهر و به نمایش گذاشتن تمام زوایای تیره و تاریک آن است. با تماشای این سریال شما تمام فساد و کثافت موجود در یک جامعه از گوشه‌های شهر گرفته تا نیروی پلیس، مدارس، گمرک، شهرداری و خلاصه هرآنچه که یک شهر را می‌سازد می‌بینید. برخلاف اصطلاح رایج در ایران که «کثافت را هم نزنید» یا همان «کش‌اش ندهید» معروف خودمان، در این سریال همه‌چیز با بدبینی تمام و عیار هم زده می‌شود. درواقع این ویژگی رسانه‌ها در غرب است که نمی‌گذارند هیچ چیز در زیربماند همه چیز را هم می‌زنند و کش‌اش می‌دهند. آنقدر همه‌چیز مطرح شده و رسانه‌ای می‌شود تا بالاخره واکنشی در جهت تغییر (اگر نگوییم بهبود و اصلاح) وضعیت داده شود.

برای آنکه اطلاعات بیشتری در مورد این سریال بدست بیاورم جستجویی در اینترنت کردم و به وبسایتی برخوردم به نام «چیزهایی که سفیدها دوست دارند». این وبسایت با نگاهی طنز رفتارهای دسته‌ای از مردم جامعه‌ی آمریکا را نقد می‌کند. جالب است که یکی از چیزهایی که مردم سفید دوست دارند همین سریال The Wire خودمان است. درواقع حتی همین سریال منتقدانه هم از نیش نقد این وب‌سایت/مجموعه در امان نمانده است. نکته‌ی جالب دیگر این است که کتاب مجموعه‌ی چیزهایی که سفیدها دوست دارند، کتاب پرفروش نیویرک تایمز شده است. به این ترتیب نقد و نقد و نقد نه تنها بسیار رایج است بلکه خریدار هم فراوان دارد!

از لیست مجموعه‌ی چیزهایی که سفیدها دوست دارند قسمت مربوط به محصولات اپل را از دست ندهید.

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

لحظه‌ی تسلیم

دقیقا همان لحظه‌ای که شدت زلزله آنقدر زیاد شده‌است که می‌دانی دیگر نمی‌توانی 4طبقه ساختمان را پایین بروی. همان لحظه‌ای که منتظر سرنوشت ایستاده‌ای تا همه‌چیز فرو بریزد. لحظه‌ای که زمان کند شده و حتی می‌ایستد. روز پنج‌شنبه، ساعت 16:05:51 به وقت محلی با شدت 5.5 ریشتر.

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

زنده‌باد فرهادی، زنده‌باد فراهانی!

هرچقدر از گولدن گلوب جدایی حال کردم:

همونقدر هم این کار هنری گلشیفته لذت بردم:

توی خبرها بود که کتاب‌های درسی مدرسه هم می‌خواد تفکیک جنسیتی بشه، پاسخ ازین بهتر؟ (می‌دونم گلشیفته کار هنری خودشو کرده ولی من دوست دارم این دو تا رو مقابل هم بذارم و لذت ببرم!)

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

آیا ارزش بحث کردن دارند؟

این روزها زیاد می‌بینم که در مورد مساله‌ی «آیا با ارزشی‌های وب‌ستان بحث کنیم یا نه» صحبت می‌شود. چند روز پیش لینک مطلبی انگلیسی تقریبا با همین مضمون را در وبلاگ ضدخاطرات دیدم. مطلب از وبلاگ Rationally Speaking‌ و با عنوان «Rationally Speaking encore: Why bother?» است و بسیار خواندنی است. مایی که در ایران و بین این جماعت ارزشی زندگی می‌کنیم (یا شاید آن‌ها بین ما زندگی می‌کنند! فرقی نمی‌کند به هرحال) نا گزیر به این رویارویی هستیم. پس چه بهتر که با خواندن چنین مطالبی انگیزه‌ی بیشتری بگیریم. در ادامه نهایت سعی خودم را کرده که این مطلب را به فارسی سلیس ترجمه کنم:

چرا خودمان را اذیت کنیم؟
یکی از خوانندگان وبلاگ من در پست‌های اخیر پرسیده بود که ما چرا باید به خودمان زحمت بحث کرد با کسانی را بدهیم که با ما ایدئولوژی متفاوتی دارند. ما اغلب زمانی این سوال را از خودمان می‌پرسیم که با کسانی رو برو می‌شویم که بوضوح علاقه‌ای به دیالوگ ندارند اما در حال فریاد زدن عقایدشان برسر دیگران هستند. قبول دارم که هرکدام از ما به نوعی این کار را انجام می‌دهیم اما میزان این کار و انگیزه‌هایی که شخص وارد یک بحث عمومی (مثلا در یک وبلاگ، گفتگوی رادیویی یا بحث دور میز غذا) می‌کند مهم است.

قبلا هم در این مورد نوشته و بحث کردم که ما باید اهداف و افق‌های زمانی متفاوتی را مد نظر داشته باشیم. در کوتاه مدت این درست نیست که ما قادر به تاثیر گذاشتن بردیگران و یا حتی تغییر عقاید دیگران نیستیم. اما مساله اینجاست که ما به ندرت متوجه این تاثیر می‌شویم چرا که این پروسه فیدبکی آنی ندارد و در بیشتر مباحث صدای کسانی بلندتر شنیده می‌شود که بر روی عقایدشان پافشاری بیشتری می‌کنند (که لزوما هم قرار نیست عقاید نادرستی باشد!). من از زمانی که حدود ده سال پیش سعی کردم از برج عاج پایین آمده و دست از خودارضایی پیوسته ذهنی برداشته و آنطور که در اروپا گفته می‌شود به عنوان روشنفکر عرضه عمومی (Public Intellectual) عمل کنم، نامه‌ها و ایمیل‌های زیادی از اشخاصی دریافت کرده‌ام که از من به خاطر یاداوری نکاتی که در موردش فکر نکرده بود‌ه‌اند تشکر کرده‌اند، نکاتی که خوراک فکری روزانه‌شان را فراهم کرده است. نکته دقیقا همینجاست.

پس این نامیدی و بریدن از ادامه‌ی روشنگری از کجا می‌آید؟ من قبلا پیشنهاد دادم که این مساله ناشی از آن چیزی است که اسمش را گذاشته ام «مغالطه‌ی عقل‌گرایانه». این یک مغالطه‌ی رسمی منطقی از نوع رایج نیست بلکه نوع مغالطه‌ي فرضی شایع در محیط‌های آکادمیک است که تمام آن چیزی که هرشخص برای قانع‌کردن دیگران نیاز دارد یک استدلال قوی همراه با شواهد است. افسوس که مساله به این سادگی نیست چراکه مغز انسان به‌گونه‌ای سیم‌بندی شده (تکامل یافته) که با شواهد اندکی نتیجه‌گیری می‌کند. لازم به یاداوری نیست که دلیل عمده‌ی این مساله جوانب احساسی دخیل در بحث (مذهبی، سیاسی، فلسلفی و …) است.

با این‌حال شواهد خوبی از علوم شناختی وجود دارد که انسان‌ها تغییر عقیده نیز می‌دهند (در این زمینه کتابچه‌ی "آموزش با عقل در ذهن" را شدیدا توصیه می‌کنم). چگونگی رویدادن این مساله جالب است و ارزش بررسی کردن دارد. به عنوان مثال مردم به عقاید جدیدی که از طرق مختلف (کتابها، سخنرانی‌ها و ..) و منابع مختلف (نویسندگان متفاوت، همکاران، دوستان و …) مطرح می‌شوند بیشتر پاسخ می‌دهند. تعداد خیلی کمی از ما هستیم که به صورت آنی و در تقابل با یک بحث انفرادی هرقدر هم که خوب و مستدل باشد تغییر عقیده بدهیم. ما نیاز داریم تا مسائل را از جنبه‌های مختلف بررسی کرده و آن‌ها را به صورت تکراری از منابع مختلف دیده، شنیده یا بخوانیم تا به نیم‌کره چپ مغز (که توسط عصب شناسان "مفسر" دیدگاه ما نامیده می‌شود) فرصت بدهیم اطاعات ناهماهنگ جدید را هضم کند.

دلیل دیگری نیز برای بحث کردن وجود دارد: با این‌کار ما عقایدمان را در معرض بررسی کسانی قرار می‌دهیم که با پیش‌فرضها، سبک استدلال و اولویت‌های فکری متفاوتی می‌اندیشند. این مساله به طرز معجزه‌آسایی اندیشیدن ما را قدرت بخشیده و باعث رشد استقلال فکری ما می‌شود.

نهایتا، با اینکه بحث کردن‌ها در خیلی از مواقع ناامیدانه به نظر می‌رسند اما اتلاف وقت نیستند. بحث کردن پایه و اساس هر جامعه‌ی دموکراتیک و آزاد است و مطمئنا از تماشای سریال‌های دوزاری تلوزیونی مفید ترند!

ترجمه شده از:Rationally Speaking encore: Why bother

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

تست هوش

با توجه به سه گزینه‌ی اول؛ گزینه‌ي چهارم را تکمیل کنید:
[1]. علی مطهری رد صلاحیت شد.
[2]. علی مطهری دلایل رد صلاحیتش را رد کرد.
[3]. شورای نظارت، دلایل رد دلایل رد صلاحیت علی مطهری را رد کرد.
[4]. ؟

جالبه که خودم نتونستم حل کنم!

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

اندر مصائب پرورش ریش

هرمردی در زندگی‌اش به جایی می‌رسد که ریش بگذارد. فکر کردید می‌خواهم بگویم مثلا به جایی می‌رسد که بخواهد در زندگیش تجدید نظر کنه؟ یا از خودش بپرسه که من چه هستم؟ این‌ها را که ادم خیلی زود و حتی در نوجوانی از خودش می‌پرسد و شاید روزی چندبار با آن‌ها درگیر می‌شود. اما تصمیم گرفتن برای ریش مفصل گذاشتن تصمیمی است که دیر و زود دارد اما بالاخره به سراغت می‌آید. می‌دانید که از قدیم گفته‌اند دو دسته آدم هستند که ریش نمی‌گذارن بچه‌ها و زن‌ها، خوب بالاخره مردها یک روزی می‌فهمند و تصمیم می‌گیرند که جزو این دسته‌ها نباشند و کمی هم ابتکار عمل بخرج بدهند.

وقتی شروع کردید به ریش گذاشتن باید بر مشکلات زیر غلبه کنید:
1. چرایی
اولین مساله‌ای که هر تازه‌ریش‌دارشده‌ای با آن مواجه خواهد شد داشتن یک پاسخ در آستین برای سوال «چی شده ریش گذاشتی؟» هست. سوالی که تقریبا هر روز با آن موجه خواهی شد و حتی ممکن است بعضی اشخاص هربار که شمارا می بینند این پرسش را از شما بپرسند. اصولا امکان ندارد که کسی همینطوری تصمیم بگیرد ریش بگذارد و حتما باید دلیل محکمه پسندی برای اینکار داشت. شما به چه حقی با تغییر ظاهرتان باعث آزار چشم‌های دیگران شده‌اید؟

2. مقاومت
هروقت شروع به ریش گذاشتن کردید تقریبا هربار که جلوی آیینه بایستید به این نتیجه خواهید رسید که «نخیر! ریش به من نمی‌آید بروم بتراشم». حالا نه دقیقا هردفعه، اما حداقل روز درمیان باید بر این وسوسه که «خوب بس است، دیدی چه‌شکلی می‌شوی حالا برو بتراش!» غلبه کرد. صبر کنید و به ریش‌هایتان میدان بدهید، روزهای خوش ریش‌ها فرا خواهد رسید.

3. آسیب‌ها
ریش‌ها وقتی بلند شدند جاهایی می‌روند که نباید. در کناره‌های چاک دهان موقع خندیدن و خوردن آزارتان می‌دهند. فاصله‌ی بین چانه لب پایین که محل برخورد ریش‌های با جهات مختلف است، حس آزار دهنده‌ای بوجود می‌اورد. محل اتصال گردن و غبغب نیز با خارش معمولا همراه است. مخصوصا اگر مثل نگارنده ریش‌های ضخیم و سرگردانی داشته باشید که در برخی نواحی در جهت متضاد یکدیگر می‌رویند و حسابی در هم فرو می‌روند. همچنین موقع خوابیدن و سربر بالشت گذاشتن این ریش‌های ضخیم که در ابتدا هنوز کوتاه هستند ممکن است براثر فشار، معکوس عمل کرده به داخل پوست فرو رفته و شما را بنوازند. در این مرحله نیز باید صبور بوده و همچون گام دو در برابر فشارها مقاومت کنید.

با عبور از سه گام فوق باید به شما تبریک گفت. شما به جرگه‌ی ریش‌داران صبور پیوسته‌اید!

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

واقعا با اینترنت ملی چه کنیم؟

آقا یک متخصصی بیاد بگه نمی‌شه اینترنتو ملی کرد! بیاد بگه همونجور که یک زمانی VHS جرم بود اینترنتم نمی‌شه جمعش‌کرد. بیاد بگه راه‌های رسیدن به پکت‌ها بی‌شماره. هر پوینتی که بسته بشه روتر دیگری پیدا خواهد شد. جون مادرتون، متخصصین امر، کارشناسان شبکه، فعالین گردش آزاد اطلاعات حداقل وعده سر خرمن که می‌تونین بدین!

شخصا تنها راه تنفس من اینترنته. فیلم، موزیک، سریال، کتاب، دانش حتی چت و گفتگو، همه و همه فقط از این طریقه. تنها راهی که به ذهنم می‌رسه دریافت آفلاین از طریق ماهواره است که احتمالا بعد از مدتی با پارازیت خواهند زد. و بعدش‌هم تبادل دستی اطلاعات، هارد به هارد تا مدتی و یا اینکه برم از کنار خیابون DVD پاکستانی بخرم!

جدن چه باید کرد؟

[اولیت تست برای ارسال پست به وردپرس از طریق ایمیل]

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

پدرها و پسرها – 1

وقت‌هایی هست که در آینه خودم را نمی‌بینم، پدرم را می‌بینم. با آنکه از آن دسته فرزندانی هستم که بیشتر شبیه مادرم هستم اما لحظاتی هست که تصویرم در آینه یاد آورم پدرم است. حال دلیل این شباهت می‌تواند پف چشمها یا حتی حالت نگاه کردن در یک لحظه‌ی خاص باشد اما همین لحظه‌ی کوتاه یادآوری کافی است تا حال خوبی نداشته باشم. از اینکه به جای خودم، پدرم را می‌بینم برایم یادآور این نکته است که 30 سال دیگر من هم شبیه پدرم خواهم شد. حسی توام از غم، ترس و عصباینت از این دیدن آینده درونم می‌جوشد.
چرا از اینکه در آینده شبیه پدرم بشوم می‌ترسم یا ناراحت می‌شوم؟ پاسخ به این سوال ساده نیست. شاید به زودی بتوانم در موردش بنویسم.

نوشتن دیدگاه

دسته روزمره

در مکان مناسب، در زمان مناسب

در حال خواندن کتاب بیوگرافی استیو جابز هستم*. نکته‌ای که در بیوگرافی بزرگان و در این مورد استیو جابز همیشه من را درگیر خودش می کند مساله‌ی بودن در زمان مناسب و در مکان مناسب است. استیور جابز در دهه‌ی 70-80 میلادی در دوران اوج‌گیری میکروالکترونیک و در مکان اوج‌گیری این صنعت یعنی سیلیکون ولی (Silicon Valley) بود. زمان و مکانی که خیلی از شرکت‌هایی که امروزه غول‌های صنعت نیمه‌هادی‌ها و الکترونیک هستند از آن‌جا سرچشمه گرفته اند. غول‌هایی مانند اینتل، AMD، اچ‌پی، انویدیا، ماگزیم، ساندیسک، سیسکو، Agilent و شرکت‌های نرم‌افزاری جدیدتر مثل گوگل، یاهو، اوراکل، فیسبوک، سیمانتک، eBay‌ و… همه‌گی ریشه در دره‌ی سیلیکون (Silicon Valley) دارند. به این ترتیب استیو در زمان مناسب در مکان مناسب حضور داشت و “مسیر درست” که پایه‌گذاری شرکت Apple‌بود را انتخاب کرد. حال اندکی بحث و جدل:

- با وجود آنکه استیو در زمان و مکان مناسب حضور داشت چرا فقط یک نفر استیوجابز شد؟
به‌هرحال هر مسابقه و رقابت فقط یک برنده دارد، مهم این است که تو شانس حضور در مسابقه را داشته باشی. شرکت Apple‌نمی تواند ده نفر CEO‌داشته باشد درنتیجه از بین آن‌همه پتانسیلی که در زمان مناسب و در مکان مناسب حضور دارند یک نفر CEO یک شرکت معروف می‌شود. یک نفر استو وزنیاک می‌شود یک نفر هم یک مدیر میانی می‌شود و دیگری هم کارمند جزء باقی می‌ماند. درواقع به نظر من بودن در زمان و مکان مناسب شرط لازم استیوجابز شدن است و شرط کافی هم داشتن ویژگی‌های هوشی-شخصیتی مورد نیاز است که خوب استیو به وفور داشته است.

- آیا تو در مکان مناسب قرار داری؟
مطمئنم که خیر. در لیست مکان‌های مناسب؛ خاورمیانه آخر نباشد مطمئنا یکی‌مانده به آخر است! کما اینکه اگر پدربیولوژیکی استیو جابز که متولد سوریه و شهر حمص است اگر استیو را نزد خودش نگاه می داشت و مثلا بعد از اتمام تحصیلات دکترا به سوریه بازمی‌گشت چه بسا استیو یکی از هزاران کشته‌ی انقلاب سوریه تا به الآن بود!

- آیا تو در زمان مناسب هستی؟
پاسخ به این سوال را اکنون نمی‌توان گفت. تنها با نگاه به گذشته و از فاصله است که می‌توان فهمید چه زمانی مناسب بوده است. اما به عنوان یک مهندس الکترونیک معتقدم که نسل قبلی مهندسین ایرانی نسبت به من در زمان مناسب‌تری قرار داشتند. چرا که در نظر من فاصله‌ي بین آنچه آن‌ها در دانشگاه می‌آموختند و آنچه که جامعه به آن نیاز داشت کم بود و این امکان را داشتند که با پیاده‌سازی دروسشان یک شرکت در زمینه‌های مختلف صنعت برق ایجاد کنند. اما در هرحال حاضر هرآنچه که من بخواهم به بازار عرضه کنم یا ماژول آماده‌ی آن وجود دارد یا نسخه‌ی چینی‌اش با قیمت بسیار نازل‌تر قابل تهیه است.

- چه باید کرد؟
سفر در زمان؟ فعلا امکان پذیر نیست. سفر در مکان؟ شاید…

* نسخه‌ی انگلیسی به فرمت ePub را با سعی و تلاش می‌خوانم. خبر ندارم که آیا ترجمه‌ی فارسی از کتاب منتشر شده است یا نه.

نوشتن دیدگاه

دسته کتاب

سریال The Wire

تماشای فصل اول سریال The Wire را امروز تمام کردم و بعد از مدت‌ها از دیدن یک سریال خوب لذت بردم. آخرین سریال خوبی که دیده بودم In Treatment بود. سریال The Wire در مورد یک گروه پلیس در شهر بالتیمور آمریکا است که در هر فصل روی یک موضوع کار می‌کنند. موضوع فصل اول که من دیدم مواد مخدر و بزه‌کاری‌های مرتبط به آن بود. سریال بسیار واقعگرایانه و نفس‌گیر ساخته شده و با اینکه هیجان‌های معمول یک سریال پلیسی را دارد اما به شما شکلات نمی‌دهد بلکه شما را در برابر حقایق تلخ گرو‌ه‌های تبهکار توزیع موارد مخدر و همچنین اعتیاد و فقر قرار می‌دهد.
این سریال با امتیاز 9.6 در imdb جزو برترین‌هاست با این‌حال هیچ جایزه‌ی عمده و مهم تلوزیونی را در زمان خودش نبرده است. اگر دنبال یک سریال جدی و خوب هستید این سریال را که پخش آن‌هم تمام شده است به شما توصیه می‌کنم.

۱ دیدگاه

دسته روزمره